از بالای پله چهلم اثر محمود کیانوش

مادر

مادرم آن روزها همه‌چیز برایش حیف بود، جز خودش!

یک صندوق چوبی بزرگ داشت
پر از چیزهای حیف!

در خانه ما به چیزهایی حیف گفته می‌شد که نباید آنها را مصرف می‌کردیم..!!
نباید به آنها دست می‌زدیم،
فقط هر چند وقت یک‌بار می‌توانستیم
آن‌ها را خیلی تند ببینیم
و از شوق داشتن آنها حَظ کنیم
و از حسرت نداشتن آنها غصه بخوریم!

حیف مادرم که دیگر نمی‌تواند
درِ صندوقِ حیف را باز کند
و چیزهای حیف را در بیاورد
و با دست‌های ظریف و سفیدش،
آنها را جلوی چشمان پر احساسش بگیرد
و از تماشای آن‌ها لذت ببرد!

مادرم هیچ‌وقت خود را
جزو چیزهای حیف به حساب نیاورد…

دستهایش، چشم‌هایش،
موهایش، قلبش، حافظه‌اش،
همه چیزش را به کار انداخت و حسابی آن‌ها را کهنه کرد.

حالا داشته‌هایش آنقدر کهنه شده که وصله‌بردار هم نیست…

حیفِ مادرم که قدر حیف‌ترین چیزها را ندانست!
قدر خودش را ندانست
و جانش را برای چیزهایی که اصلا حیف نبودند تلف کرد…

  • تکه ای از کتاب :  از بالای پله چهلم
    اثر محمود کیانوش

بازدیدها: 509

Leave a Reply

Your email address will not be published.Required fields are marked *